مشاهده بخش هایی از این برنامه : در مورد برنامه درون اکتورز استودیو (Inside the Actors Studio) این برنامه به عنوان یک سمینار تلویزیونی برای هنرجویان مدرسهی هنرهای نمایشی اکتورز استودیو آغاز شد؛ و در اصل فعالیت مشترک اکتورز استودیو و نیواسکول، در سال ۱۹۹۴، همراه با پل نیومن مدیر اسبق اکتورز استودیو به […]
مشاهده بخش هایی از این برنامه :
این برنامه به عنوان یک سمینار تلویزیونی برای هنرجویان مدرسهی هنرهای نمایشی اکتورز استودیو آغاز شد؛ و در اصل فعالیت مشترک اکتورز استودیو و نیواسکول، در سال ۱۹۹۴، همراه با پل نیومن مدیر اسبق اکتورز استودیو به عنوان اولین مهمان برنامه بود، و خیلی زود به مهمترین برنامهی شبکهی براوو مبدل شد. در ابتدا در سالن اجتماعات Tishman نیواسکول در دهکدهی گرینویچ نیویورک ضبط میشد، و بعد از آن به مکان فعلی یعنی مرکز هنری مایکل شیمل در دانشگاه پیس نیویورک منتقل شد. این برنامه به عنوان سمیناری برای دانشجویان دانشکدهی هنرهای نمایشی اکتورز استودیو در دانشگاه پیس ارائه شده است.
در این برنامه در قیاس با مصاحبههای معمول با سلبریتیها، مصاحبهها ریتم کندتری دارند. بنابراین دوربینها معمولاً چند ساعت گفتوگو را ضبط میکنند ، که بعداً به اندازهی یک یا دو ساعت تدوین میشوند. نتیجه، همانطور که در مقالهی نیویورکتایمز بیان شد: «روی صندلی مهمان آقای لیپتون، بازیگران مدتی از ستاره بودن دست میکشند و هنرمند و معلم میشوند.» این مصاحبهها توسط سؤالاتی لیپتون روی کارتهای مشهور خود دارد پیش میروند، که گاهی اوقات دانش و تحقیق خوب وی در مورد زندگی میهمانان را نشان میدهد، که اغلب، برخی از آنها را شگفتزده میکند.
ای.ای.گیل منتقد ساندی تایمز در نقد و بررسی خود بر این برنامه نوشت: «قالب این برنامه ساده و به طرز احمقانهای الهامبخش است. اکتورز استودیو مدرسهی هنرهای نمایشی در نیویورک است که توسط استانیسلاوسکی و متد او به شهرت رسیده (اگرچه این برنامه جای دیگری فیلمبرداری شده است) این برنامهها به طور مشخص مسترکلاسهایی برای دانشجویان محسوب میشوند. هوشمندی برنامه در غروری است که به مهمانان میدهد، کسانی که بزرگترین و خودمحورترین بازیگران و سازندگان تئاتر و سینما هستند. افرادی که برای صحبت با دیگران بیش از اندازه بزرگ هستند، با «درون اکتورز استودیو» صحبت میکنند. آنها باور دارند که چیزی را برمیگردانند و مرواریدهای گرانبهای بینش را به نسل جدید ارائه میدهند. و چه کسی خوب به نظر نمیرسد وقتی آن را به دانشجویان علاقمند منتقل میکند؟ در حقیقت، این صرفاً یک برنامهی گفتوگو محور است، اما پوشش آموزش نسلهای آینده، به طور زیبندهای برافراشته شده است، بنابراین همه با لبخند حاضر شده و صحبت میکنند»
در ۳۰ ژانویه ۱۹۳۷، مایکل ردگریو، بازیگر مشهور تئاتر، در حال اجرای نمایش «هملت» در لندن بود. در پایان نمایش، لارنس اولیویه، بازیگر نقش اول نمایش، به تماشاگران اعلام کرد: «امشب یک بازیگربزرگ متولد شد». منظورش دختر تازه متولدشدهی همبازیاش بود، یعنی ونسا ردگریو.
ونسا در گرینویچ لندن، از مایکل ردگریو و ریچل کمپسون، هر دو هنرپیشه، متولد شد. سهچهارم قرن پس از تولدش (با وجود فراز و نشیبهای فراوان)، این پیشبینی جسورانه قطعاً به حقیقت پیوسته و او به بازیگری تحسینشده تبدیل شده که در کنار جوایز متعدد دیگر، یک اسکار، دو امی، دو گلدن گلوب، دو جایزه بهترین بازیگر زن جشنواره کن، یک تونی، یک جایزه انجمن بازیگران سینما، یک جایزه لارنس اولیویه تئاتر و جایزه بورسیه بفتا را از آن خود کرده است.
بزرگ شدن در کنار چنین پدر و مادر سرشناس و برجستهای در عرصه تئاتر، از همان سنین پایین انتظارات زیادی از خودش، برادرش کورین ردگریو و خواهرش لین ردگریو به وجود آورد. ردگریو از همان ابتدا خیلی زود قد کشید و در نهایت قدش به چیزی کمتر از شش فوت رسید و در ابتدا قصد داشت رقص و باله را به عنوان حرفه انتخاب کند. با این حال، در نهایت بازیگری را انتخاب کرد و در سال ۱۹۵۴ وارد مدرسه مرکزی گفتار و درام شد و چهار سال بعد نخستین حضورش را در وست اند تجربه کرد. در دهه ۱۹۶۰، پیشرفت کرد و به یکی از شناختهشدهترین ستارههای جوان تئاتر و سپس سینمای انگلستان تبدیل شد. اجراهایش روی صحنه لندن شامل آثار کلاسیکی همچون «پرتویی از آفتاب»، «کوریولانوس»، «رویای شب نیمه تابستان»، «خوش آنچه پایانش خوش است»، «هرطور میل شماست»، «بانوی دریایی»، «مرغ دریایی» و بسیاری آثار دیگر بود. تا اواسط دهه ۱۹۶۰، چندین نقش سینمایی به او پیشنهاد شده بود و به زنی زیبا و چشمگیر با اندامی کشیده و بلند و چهرهای جذاب تبدیل شده بود. در سال ۱۹۶۶، نخستین حضورش روی پرده سینما را با بازی در نقش همسر سابق زیبای یک مرد دیوانه در فیلم کمدی عجیبوغریب «مورگان!» (۱۹۶۶) تجربه کرد. همان سال در فیلم نمادین «آگراندیسمان» (۱۹۶۶) نیز نقش زنی مرموز را بازی کرد که در یک پارک عمومی، شدیداً به نگاتیوهای یک عکاس نیاز داشت. همچنین برای مدت کوتاهی در نقش آن بولین، در یک نقش بدون دیالوگ، در فیلم برنده جایزه بهترین فیلم سال، «مردی برای تمام فصول» (۱۹۶۶)، ظاهر شد.
او در همان سال توانست نقش اصلی «بهار زندگی دوشیزه جین برودی» را در صحنه تئاتر لندن بازی کند؛ نمایشی که چند سال بعد برای پرده سینما اقتباس شد، اما مگی اسمیت به جای او انتخاب شد و توانست برای بازیاش برنده اسکار شود. کارهای بعدی او شامل بازی در نقش اصلی نسخه اقتباسی «کملوت» (۱۹۶۷) بود که در گیشه موفق بود و تماشاگران از آن استقبال کردند، اما منتقدان آن را نپسندیدند. او همچنین برای بازی در نقش ایزادورا دانکن در فیلم تحسینشده «ایزادورا» (۱۹۶۸)، دومین نامزدی اسکار خود را به دست آورد.
افزایش محبوبیت او در سینما همزمان شد با فعالیت سیاسی علنیاش. او یکی از چهرههای اصلی اعتراضات علیه جنگ ویتنام بود و رهبری راهپیمایی مشهوری به سمت سفارت آمریکا را بر عهده داشت. در جریان یک تظاهرات علیه بمب اتم بازداشت شد، علناً از سازمان آزادیبخش فلسطین (ساف) به رهبری یاسر عرفات حمایت کرد و برای مسائل مختلف حقوق بشری و بهخصوص اهداف چپگرایانه مبارزه کرد. با وجود استقلال فکری قابلتحسینش، بیشتر باورهای سیاسی او چندان مورد حمایت عموم مردم نبود. در سال ۱۹۷۱، پس از بازی در سه فیلم پشت سر هم، ردگریو دچار سقط جنین شد؛ فرزندی که قرار بود چهارمین فرزندش باشد، بعد از ناتاشا ریچاردسون، جولی ریچاردسون و کارلو گابریل نرو. او همچنین در همین دوره از شریک زندگیاش و پدر پسرش، فرانکو نرو، جدا شد. تقریباً در همین زمان، برادرش کورین که او نیز فعالیت سیاسی داشت، ردگریو را با حزب انقلابی کارگران آشنا کرد؛ گروهی که هدفش نابودی سرمایهداری و لغو سلطنت بود. فعالیت سینمایی او کمکم آسیب دید و با افزایش مشارکتش با این حزب، به حاشیه رفت. او دو بار تلاش کرد به عنوان نامزد حزب برای ورود به پارلمان انتخاب شود، اما هر دو بار شکست خورد و فقط درصد بسیار کمی از آرا را به دست آورد.
از نظر فعالیت سینماییاش در آن دوره، احتمالاً یکی از کوچکترین نقشها را در فیلم پرستاره و موفق معمایی «قتل در قطار سریعالسیر شرق» (۱۹۷۴) به او دادند و بعد هم نقش کوچک و کماهمیت دیگری در نقش لولا دورو در ماجرای شرلوک هولمز، «راهحل هفت درصدی» (۱۹۷۶)، نصیبش شد.
پس از نخستین حضور تحسینشدهاش در برادوی، او در سال ۱۹۷۷ با حضورش در دو فیلم، جنجال بیشتری به پا کرد. نخست در «جولیا» (۱۹۷۷) در کنار جین فوندا، در نقش زنی که با سرکوب نازیها مبارزه میکند، بازی کرد و سپس در مستند «فلسطینی» (۱۹۷۸) روایتگری و بازی کرد؛ فیلمی که در آن صحنه معروفی از رقصیدن او در حالی که یک تفنگ کلاشنیکف در دست داشت وجود داشت. او علناً مخالفت خود را با چیزی که «اوباش صهیونیست» مینامید اعلام کرد و این موضوع خشم گروههای یهودی را برانگیخت. در پی آن، نمایش مستندش بمبگذاری شد و خود ردگریو نیز از سوی اتحادیه دفاع یهود (JDL) تهدید شد. «جولیا» (۱۹۷۷) اتفاقاً به موفقیت بزرگی نزد منتقدان تبدیل شد و خود ردگریو نیز برای اسکار بهترین بازیگر زن نقش مکمل نامزد شد، اما گروههای حامی یهودیان خواستار حذف نام او از فهرست نامزدها شدند و در مراسم اسکار آدمکهایی از ردگریو را آتش زدند و دست به اعتراض و تحصن زدند. ردگریو مجبور شد برای جلوگیری از آسیب از ورودی پشتی وارد مراسم شود و وقتی جایزه را برد، در واکنش به جنجالهای ایجادشده، در سخنرانیاش از عبارت «اوباش صهیونیست» استفاده کرد؛ حرفی که باعث شد صدای تعجب و هو کردن از میان تماشاگران بلند شود. این سخنرانی صبح روز بعد به روزنامهها راه پیدا کرد و بیش از پیش به وجهه عمومی او آسیب زد.
وقتی شبکه سیبیاس او را ببرای بازی در نقش فانیا فنلون، بازماندهی واقعی اردوگاه نازیها، در «بازی برای زمان» (1980) استخدام کرد، این موضوع غافلگیرکنند بود. با وجود جنجالها و اعتراضهای بیشتر و حتی مخالف خود فانیا فنلون با این که ردگریو نقش او را بازی کند، او برای این نقش برنده جایزه امی شد و فیلم یکی از پربینندهترین برنامههای تلویزیونی سال شد. فعالیت سینمایی او پس از اسکار بیشتر کمسروصدا اما موفق بود و بازیهایش در فیلمهایی چون «یانکس» (۱۹۷۹)، «آگاتا» (۱۹۷۹)، «بوستونیها» (۱۹۸۴)، «وترابی» (۱۹۸۵) و «گوشهایت را تیز کن» (۱۹۸۷) بیش از پیش جایگاه او را به عنوان بازیگری توانا تثبیت کرد و جوایز و نامزدیهای مختلفی برایش به همراه داشت.
با این حال، او بهخصوص در دهه ۱۹۸۰ تمرکزش را روی فیلمهای تلویزیونی و مینیسریالهای پرهزینه و همچنین تئاتر در لندن و نیویورک گذاشت. او در سال ۱۹۸۴ وقتی از ارکستر سمفونیک بوستون به دلیل لغو نادرست قراردادش به خاطر دیدگاههای سیاسیاش، ۵ میلیون دلار غرامت خواست، خبرساز شد. او همچنین گفته بود که به همین دلیل دستمزدش برای «آگاتا» (۱۹۷۹) به شکل قابلتوجهی کاهش پیدا کرده است. در دهه ۱۹۹۰، بیشتر وارد جریان اصلی سینما شد و در مجموعهای از فیلمهای مطرح ظاهر شد، اما نقشها اغلب از تواناییهای ردگریو به اندازه کافی استفاده نمیکردند یا به حضورهای کوتاه و نقشهای پنج دقیقهای محدود میشدند. از آثار شاخص این دوره میتوان به «هاواردز اند» (۱۹۹۲)، «اودسای کوچک» (۱۹۹۴)، «ماموریت: غیرممکن» (۱۹۹۶) و «گهواره خواهد جنبید» (۱۹۹۹) اشاره کرد؛ همچنین در فیلمهای «یک ماه کنار دریاچه» (۱۹۹۵) و «خانم دالووی» (۱۹۹۷) نقش اصلی زن را ایفا کرد.
در سال ۲۰۰۳، سرانجام جایزه ارزشمند تونی را برای بازیاش در «سفر طولانی روز به شب» دریافت کرد و پس از آن با دو اجرای دیگر در برادوی نامزد تونی شد، نمایش تکنفرهاش «سال تفکر جادویی» در سال ۲۰۰۷ و «رانندگی برای خانم دیزی» در سال ۲۰۱۰ که نهتنها به دلیل استقبال زیاد تمدید شد، بلکه در سال ۲۰۱۱ برای سه ماه دیگر به وست اند لندن نیز منتقل شد.
ونسا همچنان از نام و اعتبارش برای حمایت از اهداف مختلف استفاده میکند و به دلیل اختصاص مبالغ هنگفتی از پول شخصیاش به باورها و آرمانهای مختلفش شناخته شده است. او علناً با جنگ عراق مخالفت کرد، برای تعطیلی زندان خلیج گوانتانامو کمپین راه انداخت، همچنین تحقیقات درباره ایدز حمایت کرد و در بسیاری مسائل دیگر نیز فعال بود. او در سال ۱۹۹۳ زندگینامه خود را منتشر کرد و چند سال بعد به عنوان سفیر حسننیت یونیسف انتخاب شد. او همچنین بهطور مشهور دعوت برای دریافت عنوان «دیم» به خاطر خدماتش به عنوان بازیگر را رد کرد. بسیاری درباره این که اگر دیدگاههای صریح و بیپردهاش نبود، دوران حرفهای او تا چه حد میتوانست اوج بگیرد، گمانهزنی کردهاند، اما به نظر میرسد زندگی سلبریتیوار و سبک زندگی مصنوعیای که معمولاً با آن همراه است، کوچکترین جذابیتی برای ردگریو ندارد.
ونسا بارها به شکل حرفهای با هر سه فرزندش همکاری کرده است؛ دختر بزرگش، ناتاشا ریچاردسون، به صورت تراژیکی در ۴۵ سالگی بر اثر حادثه اسکی درگذشت. ونسا حتی در میانه دهه ۷۰ زندگیاش همچنان به طور منظم در تلویزیون، سینما و تئاتر فعالیت میکند و بارها و بارها بازیهای درخشانی ارائه میدهد.
هنوز دیدگاهی برای این محصول ثبت نشده است.
دیدگاه خود را بنویسید