35٪ تخفیف
مشاهده بخش هایی از این برنامه : در مورد برنامه درون اکتورز استودیو (Inside the Actors Studio) این برنامه به عنوان یک سمینار تلویزیونی برای هنرجویان مدرسهی هنرهای نمایشی اکتورز استودیو آغاز شد؛ و در اصل فعالیت مشترک اکتورز استودیو و نیواسکول، در سال ۱۹۹۴، همراه با پل نیومن مدیر اسبق اکتورز استودیو به […]
مشاهده بخش هایی از این برنامه :
این برنامه به عنوان یک سمینار تلویزیونی برای هنرجویان مدرسهی هنرهای نمایشی اکتورز استودیو آغاز شد؛ و در اصل فعالیت مشترک اکتورز استودیو و نیواسکول، در سال ۱۹۹۴، همراه با پل نیومن مدیر اسبق اکتورز استودیو به عنوان اولین مهمان برنامه بود، و خیلی زود به مهمترین برنامهی شبکهی براوو مبدل شد. در ابتدا در سالن اجتماعات Tishman نیواسکول در دهکدهی گرینویچ نیویورک ضبط میشد، و بعد از آن به مکان فعلی یعنی مرکز هنری مایکل شیمل در دانشگاه پیس نیویورک منتقل شد. این برنامه به عنوان سمیناری برای دانشجویان دانشکدهی هنرهای نمایشی اکتورز استودیو در دانشگاه پیس ارائه شده است.
در این برنامه در قیاس با مصاحبههای معمول با سلبریتیها، مصاحبهها ریتم کندتری دارند. بنابراین دوربینها معمولاً چند ساعت گفتوگو را ضبط میکنند ، که بعداً به اندازهی یک یا دو ساعت تدوین میشوند. نتیجه، همانطور که در مقالهی نیویورکتایمز بیان شد: «روی صندلی مهمان آقای لیپتون، بازیگران مدتی از ستاره بودن دست میکشند و هنرمند و معلم میشوند.» این مصاحبهها توسط سؤالاتی لیپتون روی کارتهای مشهور خود دارد پیش میروند، که گاهی اوقات دانش و تحقیق خوب وی در مورد زندگی میهمانان را نشان میدهد، که اغلب، برخی از آنها را شگفتزده میکند.
ای.ای.گیل منتقد ساندی تایمز در نقد و بررسی خود بر این برنامه نوشت: «قالب این برنامه ساده و به طرز احمقانهای الهامبخش است. اکتورز استودیو مدرسهی هنرهای نمایشی در نیویورک است که توسط استانیسلاوسکی و متد او به شهرت رسیده (اگرچه این برنامه جای دیگری فیلمبرداری شده است) این برنامهها به طور مشخص مسترکلاسهایی برای دانشجویان محسوب میشوند. هوشمندی برنامه در غروری است که به مهمانان میدهد، کسانی که بزرگترین و خودمحورترین بازیگران و سازندگان تئاتر و سینما هستند. افرادی که برای صحبت با دیگران بیش از اندازه بزرگ هستند، با «درون اکتورز استودیو» صحبت میکنند. آنها باور دارند که چیزی را برمیگردانند و مرواریدهای گرانبهای بینش را به نسل جدید ارائه میدهند. و چه کسی خوب به نظر نمیرسد وقتی آن را به دانشجویان علاقمند منتقل میکند؟ در حقیقت، این صرفاً یک برنامهی گفتوگو محور است، اما پوشش آموزش نسلهای آینده، به طور زیبندهای برافراشته شده است، بنابراین همه با لبخند حاضر شده و صحبت میکنند»
آنتونی کوئین با نام آنتونیو رودولفو کوئین اوآخاکا (برخی منابع نام او را مانوئل آنتونیو رودولفو کووین اوآخاکا ذکر کردهاند) در ۲۱ آوریل ۱۹۱۵ در چیواوا، مکزیک، از مانوئلا (اوآخاکا) و فرانسیسکو کوئین متولد شد. پدرش بعدها به عنوان دستیار فیلمبردار در یک استودیوی فیلمسازی در لسآنجلس، کالیفرنیا، مشغول به کار شد.
پس از گذراندن سالهای نخست زندگی در شرایطی بسیار سخت و ساده در مکزیک، خانوادهی او به لسآنجلس نقل مکان کردند و او در محلههای بویلهایتس و اکو پارک بزرگ شد. در دوران نوجوانی، در گروه موسیقی ایمی سمپل مکفرسون، مبلغ مذهبی، نوازندگی میکرد و به عنوان دستیار واعظ نیز فعالیت داشت. او در دبیرستان پلیتکنیک و بعدها در دبیرستان بلمونت تحصیل کرد، اما در نهایت تحصیل را رها کرد.کوئین در جوانی به بوکس روی آورد؛ مهارتی که بعدها به عنوان بازیگر تئاتر به کارش آمد، زمانی که در نمایش «اتوبوسی به نام هوس» در نقش استنلی کوالسکی بازی کرد و با استقبال بسیار خوبی در شیکاگو روبهرو شد. او بعدها در استودیوی تالیسین، در آریزونا، معماری را زیر نظر فرانک لوید رایت، معمار بزرگ، آموخت. کوئین رابطهی نزدیکی با رایت داشت و وقتی تصمیم گرفت شانس خود را در بازیگری امتحان کند، رایت او را تشویق کرد. کویین نخستین حضور سینمایی ثبت شدهی خود را در فیلم «Parole» در سال ۱۹۳۶ تجربه کرد. پس از دورهی کوتاهی فعالیت و آموزش در تئاتر، در سال ۱۹۳۶ وارد هالیوود شد و در چند فیلم کمپانی پارامونت نقشهای کوچک و متنوعی به دست آورد؛ از جمله نقش یک جنگجوی سرخپوست در فیلم «The Plainsman» (۱۹۳۶) (دشتنشین) که کارگردانی آن را سسیل بی. دمیل، کسی که بعدها پدرزن او شد، بر عهده داشت.
کوئین به عنوان بازیگر قراردادی کمپانی پارامونت، عمدتاً نقشهایی با هویتهای قومی مختلف بازی میکرد؛ برای مثال، نقش یک شیخ عرب در کمدی «Road to Morocco» ۱۹۴۲ با بازی بینگ کرازبی و باب هوپ. از آنجا که کوئین تبعه مکزیک بود، از خدمت سربازی معاف شد. با توجه به اینکه بسیاری از بازیگران دیگر در طول جنگ جهانی دوم به خدمت نظامی رفته بودند، او توانست به تدریج نقشهای مکمل بهتری به دست آورد. او با کاترین دمیل، دختر سسیل بی. دمیل، ازدواج کرد و از این طریق وارد محافل سطح بالای جامعه هالیوود شد. کوئین از مسیر حرفهای خود دلسرد شده بود و برخلاف توصیه دیگران، از جمله پدرزنش، قراردادش با پارامونت را تمدید نکرد. او رابطه خوبی با پدرزنش نداشت و بنا بر گزارشها، کوئین معتقد بود دمیل به دلیل ریشههای مکزیکی او هیچگاه واقعاً او را نپذیرفته است؛ همچنین این دو از نظر سیاسی در دو سوی متفاوتی قرار داشتند. با این حال، سرانجام توانستند رابطهای محترمانه با یکدیگر برقرار کنند. کوئین برای تقویت مهارتهای بازیگری خود به تئاتر بازگشت. ایفای نقش استنلی کوالسکی در «اتوبوسی به نام هوس» در شیکاگو و برادوی، جایی که جایگزین مارلون براندوی افسانهای شد که این نقش برای همیشه با نام او گره خورده است، برای کوئین شهرت به همراه آورد و پس از بازگشت او به سینما، به رونق دوباره فعالیت سینماییاش کمک کرد.
مارلون براندو و الیا کازان، که نمایش «اتوبوسی به نام هوس» را در برادوی و سپس نسخهی سینمایی آن، «اتوبوسی به نام هوس» (۱۹۵۱) را کارگردانی کرده بود، نقش مهمی در موفقیتهای آینده کوئین داشتند. کازان که میدانست این دو بازیگر به دلیل ایفای نقش کوالسکی رقیب بالقوهی یکدیگر هستند، کوئین را در فیلم زندگینامهای خود دربارهی امیلیانو زاپاتا، انقلابی مکزیکی، یعنی «زنده باد زاپاتا!» (۱۹۵۲)، در نقش برادر براندو انتخاب کرد.کوئین در سال ۱۹۵۲ جایزهی اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل مرد را دریافت کرد و به نخستین مکزیکی تبدیل شد که موفق به دریافت اسکار شد. این تنها حضور او در میان برندگان نبود؛ او در سال ۱۹۵۷ دومین اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل مرد خود را برای ایفای نقش پل گوگن در فیلم زندگینامهای ونسان ونگوگ، «شور زندگی» (۱۹۵۶)، به کارگردانی وینسنت مینلی و در کنار کرک داگلاس دریافت کرد. کوئین در دههی بعد در ایتالیا زندگی کرد و به یکی از چهرههای مهم سینمای جهان تبدیل شد، زیرا بسیاری از استودیوها برای بهره بردن از هزینههای پایینتر، فیلمهای خود را در ایتالیا میساختند؛ پدیدهای که با عنوان «تولید فراری» یا Runaway Production شناخته میشد و از همان آغاز شکلگیری صنعت سینما در منطقه نیویورک و نیوجرسی در دهه ۱۹۱۰، ضربه سختی به این صنعت زده بود. او در چندین فیلم ایتالیایی ظاهر شد و یکی از بهترین بازیهای خود را در فیلم «جاده» (1954) شاهکار فدریکو فلینی ارائه داد؛ جایی که نقش یک مرد نیرومند سیرک را بازی میکرد که با خشونت با شخصیت ساده و مهربانی که جولیتا ماسینا ایفا میکرد، رفتار میکند. او در سال ۱۹۶۱، زمانی که در رم مشغول فیلمبرداری «باراباس» بود، با همسر دومش، یولاندا آدولوری، که دستیار بخش لباس بود، آشنا شد.
کوئین با رفت و آمد میان اروپا و هالیوود، شهرت خود را به دست آورد و به جمع بازیگران برجسته نقشهای شخصیتهای منحصربهفرد و نقشهای اصلی پیوست. او برای بازی در فیلم «باد وحشی است» (1957) به کارگردانی جورج کیوکر، سومین نامزدی اسکار خود و نخستین نامزدیاش در بخش بهترین بازیگر مرد را دریافت کرد. او در فیلم بسیار موفق «توپهای ناوارون» (1961) نقش یک مبارز مقاومت یونانی را بازی کرد که علیه اشغال نازیها میجنگید و برای بازی در نقش یک بوکسور که زمانی بزرگ بود و حالا دوران افول خود را سپری میکند، در فیلم «مرثیهای برای یک سنگینوزن» (1962) نوشتهی راد سرلینگ، مورد تحسین قرار گرفت. او دوباره به ایفای نقشهای قومی بازگشت؛ از جمله نقش یک جنگسالار عرب در شاهکار دیوید لین «لورنس عربستاان» (1962)، همچنین نقش اصلی و شناختهشدهی فیلم «باراباس» (1961) را ایفا کرد؛ فیلمی پرفروش از نوع آثار «شمشیر و صندل». دو سال بعد، کوئین به اوج دوران حرفهای خود رسید و در فیلم «زوربای یونانی» (1964) نقش زوربای یونانی را بازی کرد؛ فیلمی که چهارمین و آخرین نامزدی اسکار او را در بخش بهترین بازیگر مرد برایش به همراه آورد. دهه ۱۹۶۰ برای او دوران پرباری بود و در فیلمهای مهمی مانند «کفشهای ماهیگیر(1968) و «راز سانتا ویتوریا» (۱۹۶۹) نقشهای اصلی را ایفا کرد. با این حال، حضور او در نقش اصلی فیلم «مجوس» (۱۹۶۸)، (The Magus) اقتباس سینمایی از رمان جان فاولز، نتوانست فیلم را نجات دهد؛ فیلمی که به یکی از بدنامترین آثار شکستخوردهی آن دهه تبدیل شد.
کوئین در دهه ۱۹۶۰ به مجله لایف گفته بود که با گرفتار شدن در قالبهای کلیشهای و تیپها مبارزه خواهد کرد. متاسفانه در دهه بعد، دوباره به ایفای نقشهای کلیشهای قومی بازگشت؛ از جمله در فیلمهایی مانند «مقتدر یونانی» (۱۹۷۸) (The Greek Tycoon) که با واکنش منفی منتقدان روبه رو شد. او در سریال تلویزیونی بسیار کوتاه «مرد و شهر» (۱۹۷۱) در نقش شهردار اسپانیاییتبار یک شهر در جنوب غربی آمریکا ظاهر شد، اما در دهه ۱۹۷۰، روند رو به رشد حرفهاش متوقف شد. او علاوه بر ایفای نقشی با شباهت بسیار به ارسطو اوناسیس در فیلم «مقتدر یونانی» (۱۹۷۸)، در آن دهه در نقشهای مهم دیگری نیز ظاهر شد؛ از جمله نقش حمزه در فیلم جنجالی «رسالت» (۱۹۷۶)، که با عنوان «محمد رسولالله» نیز شناخته میشود، نقش پدرسالار یک خانواده ایتالیایی در «میراث» (۱۹۷۶)، بار دیگر در نقش یک عرب در «کاروانها» (۱۹۷۸)، و در نقش پدرسالار یک خانواده مکزیکی در «فرزندان سانچز» (1978). در سال ۱۹۸۳، او مشهورترین نقش خود، زوربای یونانی، را در اجرای مجدد موزیکال «زوربا» در برادوی ایفا کرد و این نمایش برای ۳۶۲ اجرا روی صحنه رفت. لیلا کِدرووا نیز که در فیلم حضور داشت و برای بازی خود جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل زن را دریافت کرده بود، در این اجرا در کنار کوئین حضور داشت. فعالیت حرفهای او در دهه ۱۹۹۰ کندتر شد، اما همچنان به طور مستمر در فیلمها و سریالها کار میکرد؛ از جمله در فیلم «فقط تنها» (۱۹۹۱) که در آن بار دیگر در کنار مورین اوهارا، همبازی قدیمیاش در فیلمهای متعدد، ظاهر شد.
کوئین سال های پایانی زندگی خود را در بریستول، رود آیلند، گذراند و بیشتر وقتش را به نقاشی و مجسمهسازی اختصاص داد. از سال ۱۹۸۲، نمایشگاههای مهم متعددی از آثارش در شهرهایی مانند وین، پاریس و سئول برگزار کرد. او در ۸۶ سالگی در بیمارستانی در بوستون، بر اثر ذاتالریه و نارسایی تنفسی ناشی از عوارض بیماری سرطان گلو، درگذشت.
هنوز دیدگاهی برای این محصول ثبت نشده است.
دیدگاه خود را بنویسید